لری یک آدم بیصلاحیت، بیکار و دائمالخمر است که با موجی از الکل به ساحل امن یک تعویضروغنی بیدر و پیکر میرسد. لری با گرفتن یک شغل پارهوقت برای جاروکشی و شستن شیشهها، خود را میان همکارانی خصومتآمیز و مشتریانی ناراضی میبیند؛ در حالی که همزمان شیفته رئیس دوستداشتنیاش، لوپه تورس، شده است. آیا لری میتواند آنقدر خودش را جمعوجور کند که دل دختر را به دست آورد، خرج بهترین دوستش (سگش، آرو) را بدهد و باعث افتخار مادربزرگش شود؟