جیک بردلی در میان یک حمله تاکتیکی در یک انبار بیدار میشود، بدون اینکه حافظهای داشته باشد یا بداند کیست. او توسط زن جوانی پیدا میشود که به فرارش کمک میکند و به او میگوید که هر اتفاقی بیفتد، باید زنده بماند. یک سازمان تروریستی در آستانه انتشار یک ویروس است. آنها پادزهر را فقط در اختیار افراد معدودی قرار دادهاند تا از بازسازی یک دنیای آرمانی اطمینان حاصل کنند و جیک قبل از اینکه حافظهاش را از دست بدهد، یکی از معدود افرادی بود که به جزئیات این نقشه پی برده بود. اگر آنها میخواهند زنده بمانند، او باید تکههای گذشتهاش را بازسازی کند. آنها خود را در رقابتی برای بقای خود و بقیه بشریت میبینند که تمام توانشان را میطلبد و نشان میدهد که جیک همیشه بیش از آنچه تصور میشد به حقیقت نزدیک بوده است.