کی چول دوستانش را به تفریحگاهی میبرد که در کنار یک معدن زغالسنگ متروکه قرار دارد؛ تفریحگاهی که متعلق به پدرش است. وقتی به آنجا میرسند، با مردی مرموز روبهرو میشوند که به آنها درباره معدن زغالسنگ هشدار میدهد. مدتی بعد، این دوستان خود را در شرایطی ناامیدکننده میبینند و وارد تونلهای معدن متروکه میشوند. آیا آنها هرگز دوباره رنگ روز را خواهند دید؟