شبح معروف ریشسیاه به زمین بازمیگردد تا به نواده خود، امیلی استوکرافت سالخورده، کمک کند. تبهکاران میخواهند امیلی و دوستانش را از خانه گروهیشان بیرون کنند تا یک کازینوی غیرقانونی بسازند. در این میان، استیو واکر که مرد جوانی و خوشقلبی است، پس از احضار ناخواسته شبح ریشسیاه، در میان این دعوا گرفتار میشود.