عباس علی به همراه خواهرش سانیا در چاندنی چوک دهلی نو زندگی میکند. آنها درگیر یک پرونده حقوقی بر سر زمین و ارثیه خانوادگی خود هستند، اما شرایط به نفع آنها پیش نمیرود و پرونده را میبازند. دوست و خیرخواه آنها، شاستری چاچا، به آنها توصیه میکند که به روستای او یعنی راناکپور مهاجرت کنند و به عباس اطمینان میدهد که در خانه اربابش برای او کار پیدا خواهد کرد. این ارباب کسی نیست جز پریتویراج راگووانشی قدرتمند. عباس وارد روستای راناکپور میشود و هنگام نجات کودکی که در یک معبد گرفتار شده، قفل معبد قدیمی را میشکند. اما سرنوشت چرخش مهمی در زندگی عباس ایجاد میکند؛ چرا که کل روستا از جمله ویکرانت، برادر ناتنی پریتویراج، با اقدامات عباس مخالفت میکنند، اما پریتویراج از راه میرسد و اوضاع را مدیریت میکند.