لارنس برای همسایهاش تعریف میکند که چگونه دوستی دیرینهاش با فرانک و دانیل تنها در سه روز به هم خورده است؛ چرا که هر کدام از آنها به طور مستقل با مارتا ملاقات کرده و عاشق او شدهاند، در حالی که مارتا هیچ ایدهای درباره ارتباط آنها با یکدیگر ندارد. داستان به آرامی روایت میشود و روایت با حرکت به عقب و جلو، تدریجاً جاهای خالی را پر میکند تا زمانی که تصویر کامل را ببینیم.