نقشه مگی برای بچهدار شدن به تنهایی و از طریق اهدای اسپرم، با عاشق شدنش به جان، یک استاد دانشگاه متاهل و مسنتر، به هم میریزد؛ رابطهای که ازدواج بیثبات جان با همسر باهوش و ناسازگارش، ژرژت، را نابود میکند. اما سه سال بعد، مگی که با جان ازدواج کرده و یک دختر دارد، دیگر عشقی به او حس نمیکند و در سردرگمی بزرگی قرار میگیرد: وقتی شک میکنی که شوهرت و همسر سابقش در واقع زوجی بینقص برای یکدیگر هستند، چه باید بکنی؟