وقتی جورج هاروی بون آهنگساز بدون هیچ خاطرهای از شب گذشته و با یک چاقوی خونین در جیبش بیدار میشود، نگران میشود که مرتکب جنایتی شده باشد. بون به توصیه دکتر میدلتون موافقت میکند که استراحت کند و به اجرای موسیقی خوانندهای به نام نتا لنگدون میرود. بون که مجذوب نتا شده است، موافقت میکند که به جای کنسرتوی خود، برای او ترانه بنویسد. با این حال، بون به زودی به نتا حسادت میورزد و نگران کنترل خود در طول حملات عصبیاش میشود.