هوراس وندیگ همیشه به آنچه میخواهد میرسد. او حتی در دوران جوانی و فقر، با متقاعد کردن پدر دوستش مارتا برای پرداخت هزینه تحصیلش در هاروارد، راه خود را به جامعه طبقه بالا باز کرد. وقتی ویک، یکی دیگر از دوستان دوران کودکیاش، به مهمانی در عمارت هوراس دعوت میشود، مالوری فلگ را همراه خود میآورد که شباهت عجیبی به مارتا دارد. با تجدید دیدار ویک و هوراس، کینههای قدیمی دوباره سر باز میکنند.