در زمستان ۱۹۳۸، پاریس مملو از پناهندگانی است که از دست نازیها گریختهاند و در سایههای تاریک شب زندگی میکنند و تلاش دارند از اخراج از کشور فرار کنند. یکی از آنها دکتر راویک است که به طور غیرقانونی طبابت میکند و با نیت قتل، به دنبال دشمن قدیمی نازی خود، هاکه، میگردد. در یک شب بارانی، راویک با جوآن مادو آشنا میشود؛ زنی که پس از مرگ ناگهانی معشوقش آواره شده است. برخلاف عقل و درایت راویک، آنها وارد یک رابطه عاشقانه محکوم به فنا میشوند.