در اواخر جنگ در آلمان، یک سرباز آمریکایی به نام استیو بولاند که خود را فردی زرنگ و رند میداند، با دختری آلمانی به نام ایلسا آشنا و عاشق او میشود. کارل، برادر ایلسا که سه سال است او را ندیده، به همراه دوست نازیاش لودویگ به دیدن ایلسا میآیند. کارل با افتخار به او میگوید که او و لودویگ عضو گروه «گرگنماها» هستند؛ گروهی از آدمکشان نازی که با چتر نجات در پشت خطوط متفقین فرود آمدهاند تا افسران فرماندهی عالی متفقین را ترور کنند. ایلسا و استیو اطلاعات خود را به بخش اطلاعات ارتش میبرند، جایی که استیو بلافاصله به دلیل غیبت بدون مرخصی بازداشت میشود. کاپیتان ملتون از بخش اطلاعات ارتش به نمایندگی از استیو مداخله میکند، چرا که این بخش پیش از این به وجود گروه گرگنماها مشکوک بود اما هیچ اطلاعات موثقی در دست نداشت.