تونی و فلیکس صاحبان یک قایق باربری کوچک هستند که در دریای کارائیب به کارهای متفرقه و نوشخواری مشغولند. آنها موافقت میکنند تا ایرنا، زنی زیبا اما بدون پاسپورت را به جزیره دیگری ببرند. هر دو مرد عاشق او میشوند و این موضوع به خیانت و از هم پاشیدن شراکتشان میانجامد. تونی در یک کشتی باری کار پیدا میکند. پس از تصادف کشتی، او خود را در زیر عرشه گرفتار میبیند در حالی که زمان رو به پایان است و کشتی در آتش میسوزد؛ و تنها کسی که میتواند او را نجات دهد فلیکس است، مردی که تونی از او متنفر است و قسم خورده او را بکشد.