تابستان ۱۹۴۳: جوانان ثروتمند در منطقه ریچونه در ریمینی به تفریح مشغولند در حالی که جنگ هر لحظه نزدیکتر میشود. کارلو کارمولی، مرد جوانی که همرنگ جماعت است، راههایی برای فرار از خدمت سربازی پیدا کرده است. سپس در ساحل با روبرتا، بیوه جنگی که یک فرزند دارد آشنا میشود. مادر روبرتا به او هشدار میدهد که از کارلو دوری کند، اما کارلو به نظر روبرتا توجه ویژهای دارد و با دخترش مهربان است. رابطهای عاشقانه شکل میگیرد. در عرض چند هفته، روبرتا همه چیز را به خطر میاندازد. آیا راه حلی میان عشق و اشتیاق از یک سو، و جنگ، وظیفه و انتظارات جامعه از سوی دیگر وجود دارد؟