جک دایموند و برادر بیمارش در دوران ممنوعیت الکل به عنوان دزد جواهرات وارد نیویورک میشوند. دایموند پس از مدتی زندانی شدن، با جاهطلبی بیرحمانه خود به این فکر میافتد که از خود دزدها سرقت کند و تلاش میکند به رئیس باند تبهکاران، آرنولد راثستین نزدیک شود تا در عملیاتهای قاچاق الکل، زنان، قمار و مواد مخدر او نفوذ کند.