در قرن هجدهم، لویی دو بورگینیون با باند مالیشو همکاری میکند، اما روشهای آنها برای او بیش از حد غیراخلاقی است. او گروه خود را تشکیل میدهد و با نام کارتوش دست به سرقتهای جسورانه از ثروتمندان میزند و حتی غنائم را میان فقرا تقسیم میکند. به این ترتیب، کارتوش همدلی مردم و عشق ونوس را جلب میکند و خشم پلیس و مالیشو را برمیانگیزد. کارتوش میتواند از تمام تلههایی که برایش پهن کردهاند فرار کند، به جز تلههای عشق. در نهایت، زنی با فدا کردن جان خود او را نجات میدهد.