وقتی آسول دختربچهای بود، با جادوگری ملاقات کرد که پیشگویی کرد روزی آفتابی و زیبا، کشتی باشکوهی با بادبانهای سرخ از راه میرسد و شاهزادهای نجیبزاده او را با خود به دنیای رویاهایش میبرد؛ جایی که در آن دوست داشته خواهد شد و شاد زندگی خواهد کرد. همسایهها به او میخندیدند و بچهها مسخرهاش میکردند، اما آسول تصمیم گرفت به معجزهها باور داشته باشد و منتظر شاهزادهاش بماند.