ویکتور مردی است که برای پیوستن به خانوادهاش در کنار پدر به شدت بیمارشان، مکس، به پاریس میرود. مکس با ناامیدی از ویکتور درخواست کمک میکند. آنچه در ابتدا صرفاً توهمات پیرمردی به نظر میرسد که عقلش را از دست داده، کمکم نشانههایی از نوعی «راز» واقعی را آشکار میکند که روزهای پایانی زندگی مکس را آشفته کرده است. ویکتور تصمیم میگیرد به پدرش کمک کند تا آنچه را که به دنبالش است بیابد.