سم و سیلوی بهترین دوستان یکدیگر هستند. یک شب، در حالی که روی آب دریاچهای دراز کشیدهاند و به یک شهابسنگ نگاه میکنند، سیلوی ناگهان از کنار او ناپدید میشود. سم با وجود تمام تلاشهایش نمیتواند او را زیر آب پیدا کند. سالها بعد، سم که اکنون یک روانشناس شده است، برای دفن پدرش بازمیگردد. او در زادگاهش با زنی به نام روبی ملاقات میکند که از جهات بسیاری او را به یاد عشق ازدسترفتهاش میاندازد.