یک کارمند جوان دولتی به نام دوندوپ که شیفته آمریکا است و حتی لباس سنتی جین میپوشد، در حالی که در روستایی زیبا اما دورافتاده گیر افتاده، رویای فرار به آنجا را در سر میپروراند. او امیدوار است با گرفتن ویزا در آمریکا به هدفش برسد. با این حال، او تنها اتوبوس شهر به مقصد تیمفو را از دست میدهد و مجبور میشود در امتداد جاده غربی پیادهروی و هیچهایک کند. در این مسیر یک سیبفروش، یک راهب بودایی با ساز سنتی خود، یک مرد دائمالخمر، یک کاغذساز بیوه و دختر زیبایش سونام او را همراهی میکنند.