پسر جولی بر اثر سرطان در حال مرگ است و زندگی مشترک او نیز در حال فروپاشی است. او به لهستان میرود تا مردی را پیدا کند که میتواند با دستهایش بیماران را شفا دهد. جولی نه تنها یک درمان معجزهآسا برای پسرش پیدا میکند، بلکه با عشقی چنان ناب روبرو میشود که التیام بخشیدن به دردهای قلب خودش را آغاز میکند.