زوریخ، ۱۹۰۵. سابینا اشپیلرین، دختر نوزدهساله روسی، به دلیل ابتلا به نوع شدیدی از هیستری و امتناع از غذا خوردن، توسط والدینش در یک بیمارستان روانی بستری میشود. پزشکی دلسوز به نام کارل گوستاو یونگ او را تحت مراقبت خود قرار میدهد و برای نخستین بار، روش روانکاوی استادش زیگموند فروید را روی او آزمایش میکند. به این ترتیب، داستانی پرشور از عشق و اشتیاق، تن و روان شکل میگیرد که تا اوج آسمانها پرواز میکند، اما همزمان به تاریکترین اعماق قرن بیستم سقوط میکند.