میکی که یک گرگینه و رئیس یک باند تبهکاری است، در طول یک رقص خصوصی در یک کلوب شبانه، کنترل خود را از دست داده و تبدیل به گرگینه میشود. جاستیس، رقصنده کلوب، نزدیکترین سلاح دم دستش را برمیدارد و ضربهای مرگبار وارد میکند: خودکار نقرهای او مستقیماً وارد چشم گرگینهای میکی میشود. این اتفاق جرقهای برای یک جنگ کوچک میان باند گرگینههای میکی و زنان کلوب میشود.