نوی ۱۷ ساله در یک آبدره دورافتاده در ایسلند روزگار میگذراند. در زمستان، این آبدره که با کوههای تهدیدآمیز احاطه شده و زیر تلی از برف مدفون است، از دنیای بیرون قطع میشود. نوی در آرزوی فرار از این زندان دیوارهای سفید به همراه ایریس است؛ دختری شهری که در پمپ بنزین محلی کار میکند. اما تلاشهای ناشیانه او برای فرار از کنترل خارج میشود.