زوئی مادر مجردی است که با چهار فرزندش در دارتفورد زندگی میکند. او فقیر است و توانایی خرید غذا را ندارد. یک روز عشق قدیمیاش از آنجا رد میشود و از او میخواهد که با هم به قرار بروند. زوئی که میترسد او نخواهد با زنی بچهدار بیرون برود، دروغ میگوید و به او میگوید که فقط دارد از بچهها پرستاری میکند. این اولین قرار ملاقات او پس از سالها خواهد بود.