بریجر پسر جوان گوشهگیری است که همیشه خواهان چیزهای بیشتری در زندگی بوده است. او و مادرش از خانهای که در آن مورد آزار و اذیت قرار میگرفتند فرار میکنند و در نهایت سر از شهر کوچکی در ناکجاآباد درمیآورند. بریجر در آنجا پذیرش واقعی را در کنار یک فرد طردشده دیگر پیدا میکند.