اواخر یک شب، الکس ناگهان دوستدخترش سیمون را رها میکند تا به دنبال ایمی زیبا برود. در ملاقات او با ایمی، زمان و مکان برایش محو میشوند و او برای سیمون به غریبهای تبدیل میشود که دیگر نمیتواند نزد او بازگردد.