یک مهاجر جوان، شاد و فوقالعاده خوششانس ایرلندی به نام جان لاولس، به عنوان پیشخدمت یک میلیونر غیرمتعارف به نام بیدل استخدام میشود. دختر او، کوردلیا درکسل بیدل، از رفتارهای عجیب و غریب پدرش خسته شده است؛ به خصوص که پسران جوان و خوب شهر همگی از او میترسند. چه کسی از پدرزنی که تمساحها را به عنوان حیوان خانگی نگه میدارد و در کلاسهای انجیل روزانهاش بوکس آموزش میدهد، نمیترسد؟