محمود دچار خشکی ذهن شده و قادر به ادامه کتابی که در حال نوشتن آن است نیست. او تصمیم میگیرد از زندگی روزمره خود فاصله بگیرد و برای استراحت به باغ خانوادگیشان در شمال تهران برود. او همچنین قصد دارد در این سفر کتابش را تمام کند. در باغ، توجه محمود توسط باغبان قدیمی به درخت گلابی کهنسالی در پشت عمارت جلب میشود. با دیدن درخت گلابی، محمود به یاد گذشته خود میافتد؛ عشق دوران نوجوانیاش به دخترعموی ۱۴ سالهاش که او را فقط به نام «میم» میشناخت، رویاهای نوجوانی و اینکه چگونه این رویاها در طول سالها تغییر کردند. بقیه فیلم به مرور افکار محمود و گذشته او میپردازد.