در سال ۱۹۱۷، جنگ جهانی اول با شدت تمام در جریان است. ژولین اهل لوکزامبورگ است، بنابراین به جای رفتن به جنگ، در پاریس به تحصیل پیانو میپردازد. یک روز دوستش ژاک که او نیز نوازنده است و اکنون خلبان جنگنده در جبهه است، از او دعوت میکند تا چند روزی را در خانه خالی خانوادهاش در بری بگذراند. خدمتکار خانه که زنی زیبا و خویشتندار است به ژولین اجازه ورود میدهد، اما دوستش دیر کرده و او مجبور به انتظار میشود. در این میان، او شروع به یادآوری روزهای قبل از جنگ میکند که با دوستش و اودیل، دوستدختر ژاک، گذرانده بود.