معلمان کُرد دورهگرد که تختهسیاههایی را بر پشت خود حمل میکنند، در طول جنگ ایران و عراق، در تپهها و روستاهای مرزی ایران و عراق به دنبال دانشآموز میگردند. سعید با گروهی از پیرمردان که به دنبال روستای بمبارانشده خود هستند همراه میشود؛ او پیشنهاد راهنمایی آنها را میدهد و حلاله، تنها زن طایفه را که بیوهای با یک پسر کوچک است، به همسری میگیرد. ریبوار نیز به دوازده پسر نوجوان ملحق میشود که زیر بار کالاهای قاچاقی که از مرز عبور میدهند خم شدهاند؛ آنها کولبرانی هستند که مدام در حرکتاند. سعید و ریبوار تلاش میکنند تا در حین راه رفتن دانشآموزان احتمالیشان، به آنها آموزش دهند. خطر بسیار نزدیک است؛ سربازان مسلح در آسمان، جادهها و مرزها گشت میزنند. آیا نقشی برای یک معلم وجود دارد؟ آیا امیدی هست؟