آنابل، دختر مدرسهای، مدام توسط مادرش بازخواست میشود و خانم اندروز نیز از دست دخترش آنابل کلافه است. هر دو فکر میکنند که دیگری زندگی آسانی دارد. در یک صبح جمعه معمولی، هر دو از یکدیگر شکایت میکنند و آرزو میکنند که کاش میتوانستند فقط برای یک روز زندگی آسان دختر یا مادر خود را داشته باشند. آرزوی آنها برآورده میشود و با کمی جادو، آنابل در بدن خانم اندروز و خانم اندروز در بدن آنابل بیدار میشود. آنها یک جمعه عجیب و غریب را تجربه میکنند.