اسکار در تلاش است تا رابطه خود را با ساندرا، زن جوان و پریشاناحوال، دوباره برقرار کند. ساندرا پس از پیدا کردن جسد شوهرش فابریسیو که به ضرب گلوله کشته شده بود و پسر کوچکش ریکی که با تفنگی در دست بالای سر او ایستاده بود، دچار فروپاشی روانی کامل شد و اکنون در انزوا با مادر حامی خود زندگی میکند. مادر ساندرا با قرار دادن تفنگ در دست پدر، پسر بچه را از اتهام نجات داد تا مرگ او را یک خودکشی جلوه دهد. با این حال، اوضاع آنطور که به نظر میرسد نیست.