پسری عرب به نام عبدالله عاشق الاغش، بیم، است؛ اما پسر دیگری به نام مسعود که شاهزاده است، به عبدالله و رابطهاش با بیم حسادت میکند. مسعود الاغ را میدزدد و با رنگ کردن او و تلاش برای بریدن گوشهایش، آزارش میدهد. عبدالله سعی میکند بیم را نجات دهد اما توسط نگهبانان قصر دستگیر و زندانی میشود. مسعود با درک عشق عبدالله به الاغش، از رفتار بد خود شرمنده شده و بیم و عبدالله را آزاد میکند. با این حال، الاغ ناهار پدر مسعود را میخورد و به قصابی فرستاده میشود. عبدالله و مسعود سعی میکنند بیم را از دست قصاب نجات دهند، اما دزدها زودتر میرسند و الاغ را به همراه اموال قصاب میدزدند. دزدها به دریا فرار میکنند و عبدالله و مسعود به همراه تمام دوستانشان، آخرین تلاش خود را برای نجات بیم انجام میدهند.