تابستان ۱۹۷۴ است. چهار دوست برای یک آخر هفته تفریحی و کمپینگ در جنگل برنامهریزی کردهاند. در یک توقفگاه دورافتاده، آنها یک مسافر بینراهی مضطرب را سوار میکنند که پس از مدت کوتاهی با اصرار میخواهد پیاده شود. او به وضوح از چیزی وحشتزده است اما از شدت ترس نمیتواند آن را توصیف کند. ناگهان گروه مورد حمله قرار گرفته و بیهوش رها میشوند.