در مزرعهای در شمال ایتالیا در اواخر قرن نوزدهم، گروهی از کشاورزان سهمبگیر با سختی روزگار میگذرانند. کشیشی به باتیستی و همسرش باتیستینا توصیه میکند که پسر جوانشان مینِک باید تحصیلات رسمی داشته باشد، بنابراین آنها از کمک او در مزرعه چشمپوشی کرده و او را به مدرسه میفرستند. وقتی یک روز کفش چوبی مینِک میشکند، باتیستی در اقدامی از روی ناچاری، آینده خانواده را برای جایگزین کردن آن صندل به خطر میاندازد.