کامبرلند، ۱۳۴۸. طاعون در انگلستان قرون وسطی در حال شیوع است. دهکده دورافتاده گریفین کوچک نیز در معرض تهدید قرار دارد. اما یک پسر ۹ ساله رویایی تکرارشونده دارد که کلید امیدی کوچک برای بقا را در خود دارد: دریاچهای با تابوتی شناور روی آن، یک کلیسای سفید با صلیب آهنی، دستکشی در حال سقوط، سایهای در حال سقوط و سقوط یک مشعل از میان یک چاه تاریک به بینهایت. او به همراه برادرش این رویا را پیشگویی برای فرار از مرگ سیاه میبیند. بنابراین آنها به همراه چند مرد راهی سفری به یک کلیسای جامع دوردست میشوند تا یک صلیب آهنی را به عنوان هدیه به خدا نصب کنند. مسیر آنها از میان یک چاه معدن عمیق و تاریک به سرزمینی ناشناخته و زمانی کاملاً غریب میرسد: نیوزیلند امروزی در دهه ۱۹۸۰.