فرانک، یک ولگرد، سر از یک تعمیرگاه و ایستگاه بینراهی در ناکجاآباد درمیآورد. نیک مارینو، مالک مسن، مهربان و سادهلوح آنجا، با کورا ازدواج کرده است؛ زنی جذاب و پولپرست که نصف او سن دارد. فرانک با وجود اینکه علاقهای به کار سخت ندارد، پیشنهاد نیک برای کار را میپذیرد. البته این مرد جوان نه به خاطر نیک، بلکه به خاطر عشق کورا که در اولین نگاه دلباختهاش شده، کارگر او میشود. طولی نمیکشد که کورا که از شوهرش بیزار است، از معشوقش میخواهد تا برای خلاص شدن از شر او کمکش کند. فرانک در ابتدا تردید دارد اما...