ایولین، نگهبان متل کوهستانی، پس از گذراندن چند سال در یک آسایشگاه روانی آزاد میشود و کسبوکار خود را از سر میگیرد. او از روی عصبانیت خدمتکار جوان خود را میکشد، اما پلیس را متقاعد میکند که این یک حادثه بوده است؛ او که دوباره به مرز جنون رسیده، شروع به هدف قرار دادن مسافران خود میکند؛ ابتدا با رها کردن جانوران موذی در اتاقهایشان و سپس با استفاده از داس وفادار خود.