یک مرد و یک زن در یک نمایشگاه هنری، لحظهای کوتاه از کشش متقابل را تجربه میکنند که هیچکدام نمیتوانند بر اساس آن عمل کنند. چند روز بعد، یک ملاقات تصادفی دوم منجر به نوشیدن یک قهوه ساده میشود و این دو غریبه که هر دو متاهل هستند، با جذابیت غیرقابل توضیح خود برای یکدیگر بازی میکنند. سونیا کنجکاو است و خود را در یک اتاق هتل با رولاند میبیند، اما رابطهای برقرار نمیکند. رولاند که یک مدیر قدرتمند در بانک بزرگی است که همسر سونیا در آن کار میکند، عادت دارد به هر چه میخواهد برسد. او انتقال همسر سونیا به اندونزی را برای جایگزینی یک مدیر بانک که به تازگی به قتل رسیده، ترتیب میدهد. سونیا که از اقدامات رولاند بیخبر است، دیگر در برابر او مقاومت نمیکند...