ویلی، مردی میانسال و مطلقه، تصمیم میگیرد پسر ۱۵ سالهاش، توماس را برای تعطیلات به ایبیزا ببرد و در ویلایی منزوی در بخشی بکر از ساحل اقامت کند. توماس اصرار دارد که دوستش ژولیت را هم بیاورد، دختری همسن خودش که با او رابطه افلاطونی نزدیکی دارد. وقتی صحبت از عشق جسمانی میشود، ژولیت فراتر از سن خود داناست. او فقط با مردان بزرگتر از خودش رابطه برقرار میکند و هیچ قصدی برای متعهد شدن به یک رابطه طولانیمدت ندارد.