آنجلای روانی بیصبرانه منتظر انجام کاری است که در آن بهترین است: سلاخی کردن دهها نوجوان در کمپ. از قضا، محل قبلی قتلهای او تغییر نام یافته و به یک کمپ تابستانی آزمایشی تبدیل شده است که هدف آن گرد هم آوردن نوجوانان مرفه و طبقه پایین جامعه است. در روزی که جوانان سوار اتوبوسهای کمپ میشوند، آنجلا با یک کامیون زباله زیر پای یکی از مسافران کمپ میزند و هویت او را جعل میکند. با نفوذ او به کمپ، وحشت واقعی آغاز میشود.