یک دختر و پسر نوجوان میخواهند برای مدتی از دنیا فاصله بگیرند و تنها باشند، به همین دلیل در یک کارخانه متروکه در حومه شهر پنهان میشوند. اما در آنجا در تلهای که خود ناخواسته ساختهاند گرفتار شده و در آسانسور باری گیر میافتند. هیچکس در آن اطراف نیست که صدای آنها را بشنود و هیچکس از موقعیتشان باخبر نیست. با هر تلاش ناموفق برای فرار، تنش بین آنها بالا میگیرد، در حالی که باید با این واقعیت کنار بیایند که کل جهان آنها اکنون به یک جعبه فلزی کوچکتر از یک اتاق محدود شده است.