جانی لیستون به تازگی از زندانی آزاد شده که در آن دوازده سال را به اشتباه برای قتلی که مرتکب نشده بود سپری کرده است. او به کامپوس، زادگاهش بازمیگردد؛ جایی که کل شهر توسط برادر جانی، سارتانا، که مانوئلا (نامزد جانی) را به عنوان معشوقه خود گرفته، تحت وحشت و آزار قرار دارد. جانی که تنها دوستش یک فرد لال است، باید از هر فرصتی استفاده کند تا بفهمد چرا برایش پاپوش دوختهاند، چه کسانی در این کار دست داشتهاند و چرا در زادگاهش از او استقبال نمیشود.