گروهی از ماموران خودخوانده شمالی که پس از جنگ داخلی در جنوب پرسه میزنند، به نامزد برایان، سرباز کهنهکار جنگ، حمله کرده و او را میکشند. برایان توسط دوستش دانیل نجات مییابد. این دو به همراه برادرشان رابرت، برای یافتن قاتلان راهی میشوند. اما برایان که از فراموشی رنج میبرد و از به یاد نیاوردن چهره قاتلان کلافه شده است، شروع به کشتار بیهدف میکند و حمایت دو شریک خود را از دست میدهد.