برزیل، دهه ۱۹۲۰. سرهنگ سادیستی به نام میناس، زادگاه یک کانگاسیرو (نوعی راهزن انقلابی) معروف را قتلعام میکند. تنها بازمانده این فاجعه کشاورز جوانی به نام اسپدیتو است؛ او توسط زاهدی که فکر میکند اسپدیتو از طرف خدا فرستاده شده، تیمار میشود و زاهد او را «منجی» غسل تعمید میدهد. اسپدیتو یا همان منجی، گروه کانگاسیروی خود را تشکیل میدهد اما واقعاً نمیداند چه کار میکند، تا اینکه با یک روشنفکر اروپایی که یک کارشناس هلندی اکتشاف نفت است دوست میشود و او اسپدیتو را به افراد مهمی معرفی میکند. اسپدیتو توسط مرد هلندی و یک فرماندار محلی فاسد استخدام میشود، اما سپس مرد هلندی تغییر موضع میدهد.