وقتی امیلی لندیس که خود را برای دانشگاه آماده میکند، از شهر به خانه روستایی پدربزرگش نقلمکان میکند، از او انتظار میرود که از «لاکی»، اسب مادربزرگ مرحومش مراقبت کند. او هدف خود را نشان دادن نور مسیح به پدربزرگ عزادارش قرار میدهد. امیلی با یک پسر محلی به نام جیک دوست میشود و وقتی این دو متوجه میشوند مادربزرگ امیلی در حین جستجو برای یک گنج پنهان درگذشته است، تلاش میکنند تا سکه طلای کمیابی را که دههها از دست شکارچیان گنج گریخته است، پیدا کنند.