مارتین تریر میخواهد از شغل خود به عنوان یک آدمکش اجارهای کنارهگیری کند، اما کارفرمایان او در شبکه جنایتکاران سازمانیافته تمایلی به بازنشستگی او ندارند؛ تریر چیزهای زیادی میداند و هنوز برای سازمان مفید است. او به حومه شهر فرار میکند و در آنجا با کلر آشنا میشود و این دو به سرعت عاشق یکدیگر میشوند. تریر برای مواجهه با کارفرمایانش به پاریس بازمیگردد و متوجه میشود که آنها تمام پولهای او را از بانک دزدیدهاند. آنها به او یک ضربالاجل میدهند: یک کار آخر برایشان انجام دهد تا پول و آزادیاش را پس بگیرد.