هیرا که در کودکی رها شده و تحت سرپرستی یک مرد دائمالخمر به نام گانگو گانپات قرار گرفته است، نام خود را از روی یک سگ ولگرد انتخاب میکند و در سنین جوانی با سختیهای زندگی دستوپنجه نرم میکند. سالها بعد، او که اکنون مرد جوانی شده، برای ماهندار سینگ کار میکند و عاشق موهینی میشود؛ اما موهینی به دلیل مشخص نبودن اصالت و نسب هیرا، حاضر به برقراری رابطه با او نیست. اکنون هیرا مصمم است بفهمد پدر و مادرش چه کسانی هستند و تنها کسی که میتواند به او کمک کند، گانگو گانپاتِ گریزان، دائمالخمر و هذیانگو است.