شان پس از ترخیص از بیمارستان به دلیل حادثه موجسواری، در یک مهمانی با دختری آشنا و عاشق او میشود. دختر او را به دنیای عجیب خود میکشاند و اعتراف میکند که رژیم غذایی غیرعادی دارد: او فقط ناخنگیر میخورد! شان عقلش را از دست میدهد و تصمیم میگیرد به او کمک کند تا رویای خود یعنی افتتاح یک کافه برای دیگر ناخنگیرخورها را محقق کند.