بایجنات ملقب به بایجو، جوانی تنبل، دردسرساز، بیکار و دخترباز است. اهالی روستا با هم متحد میشوند و پدرش را مجبور میکنند تا از او بخواهد روستا را ترک کند و بایجو نیز همین کار را میکند. سفرهای بایجو او را به قصر پادشاهی میرساند که دختری زیبا به نام راتناوالی دارد. وقتی او راتناوالی را میبیند، شیفته زیباییاش شده و یکدل نه صددل عاشق او میشود.